سفرنامه تهران (2)
فوریه 10, 2008
زمان زیادی از نوشته نخست من می گذره ، کلی گرفتاری دارم، نمی دونم چی شد که به یاد آوردم چنین جایی برای نوشتن دارم. بگذریم.
دارم باز هم به تهران می اندیشم، خیلی سخت و آزار دهنده شده. منظورم نوشتن است، خیلی سخت شده برای من، نمی دونم چرا. شاید خستگی روزانه شاید هم احساس پیری زودرس ، شاید هم اندوه .
در هر صورت، یادم می آد که فرودگاه بودم، ساعت 11 شب انتظار یکی از آشنایان رو می کشیدم که برسه، مدام از شهر های گوناگون پرواز می نشست و مردم ای با لباس های جور وا جور می دیدم، باز هم به خوزستان فکر می کردم، با خودم می گفتم خوب اینها که آمدند بلوچ هستند، این ها هم که کورد هستند، اینها از شیراز، اینها از اصفهان ….
سرگرمی خوبی شده بود، داشتم مردم تمام ایران رو از زاویه دید یک گیت ، بهتر بگم دروازه، فرودگاه نگاه می کردم، یادم باشه یک فیلم بسازم از داستان هایی که یک گیت فرودگاه در دلش داره، شاید هم به فریدون جیرانی گفتم چنین چیزی بنویسه و کارگردانی کنه، از این تیپ فیلم ها لذت می بره ، البته شاید هم رامبد جوان ، نمی دونم! یک جوری می گم انگار اینها پسر خاله های من هستند !! D:
فریدون جیرانی هر هفته در این برنامه دو قدم مانده به صبح برنامه داره، البته دیگه هر شب نگاه نمی کنم، برنامه خراب شده، اون خوبی های گذشته رو نداره و خود صالح علاء هم کاری نمی کنه، درست معلومه که از بالا دست هایی در برنامه وارد شده و کیفیت رو فدای چیز های دیگه کرده …
بگذریم، کجا بودم؟ آها فرودگاه، داشتم با خودم می گفتم حالا که پرواز اهواز بشینه با چه جور آدم هایی رو به رو می شم ؟ همین آن پرواز آبادان نشست، چند دقیقه بعد دلیل عشق آبادانی ها به شهرشون و مردمشون برای بار هزارم جلوی چشم هام اومد، بله چه آمدنی! پرواز نیویورک نشسته بود نه آبادان! یک جمعیت کم و بیش صد نفری با لباس های اتو کرده، مو های مدل دار، کیف های گرون قیمت، خرامان خرامان از جلوی چشمم می گذشتند، انگار این اصفهانی ها و شیرازی ها جدی جدی جز حومه آبادان حساب می شند ! همین حالا هم خنده ام می گیره.
اون جوک رو شنیدید در این باره ؟ می گن که یک آبادانی می ره تهران سوار اتوبوس می شه و بلیت می ده، راننده می گه داداش این بلیت مال آبادان که! یارو هم ابرو ها رو می ندازه بالا و می گه ککا مگه زیر ننوشته سازمان اتوبوس رانی آبادان و حومه. یک جوک دیگه هم هست، یک گزارشگر می ره آبادان و از یکی از مردم می پرسه جمعیت آبادان چقدر است، طرف می پرسه با حومه یا بی حومه ، گزارشگر هم می گه با حومه ، آبادانی ه پاسخ می ده 70 میلیون نفر.
اه اه من چه بی مزه ام، ساعت 1:36 صبح با کلی خستگی و کمر درد و چه و چه و چه دارم جوک تکراری تایپ می کنم ، اصلاً کسی نوشته های من رو می خونه ؟! چه خنده دار ، نوشته های بدون خواننده! مهم نیست البته، من برای دل خودم هم که شده می نویسم و می نویسم و می نویسم.
پرواز اهواز که نشست، جدی جدی نفهمیدم پرواز اهواز ه، خیلی آدم های معمولی مثل خود من، با لباس های معمولی ، مو و کیف و کفش و راه رفتن معمولی، در کمتر از یک ثانیه در این خیابان ها حل می شند.
راستی چیز جالبی یادم آمد، یک بار اومده بودم تهران. البته با توجه به چیزی که صدا و سیما مدام می گه خیلی سخت می شه حدس زد که من خوزستانی باشم ، اصلاً امکان نداره که کسی بفهمه من اون وسط شهرستانی هستم ، به هر حال ، چقدر من وراج شدم، ایستاده بودم وسط جایی که تاکسی های راه آهن مسافر سوار می کنند، تا جایی که چشم می دید به ساختمان های کشنده نگاه می کردم ، این که می گم کشنده اشاره مستقیم به زمین لرزه و ایمنی ساختمان ها است.
مردم رو نگاه می کردم که از ایستگاه بیرون می آمدند، سوار تاکسی می شدند و در این شهر دره اندر دشت حل می شدند، برای من جالب بود ، شاید روزی روزگاری یک فیلم هم از این بسازم که هر کدام از اینها کجا می روند.
چهار پنج نفر رفتند تهران پارس، دو نفر رفتند سید خندان، چند نفر هم ایستاده بودند بی حرکت ، کلی آدم می آمد و می رفت و من گاهی می شنیدم که فلان جا و بهمان جا ، جالب در کل ، اینها سوار می شن ، پیاده می شن، و در رو باز می کنند و می رند توی یک ساختمون ، روند حل شدن در تهران چه ساده است. البته تهران و غیر تهران نداره ، کلاً هر کجا که باشید از میهمان بودن تا میزبان شدن این راه کوتاه جالبی است برای من.
باور می کنید داشتم به چه چیز هایی می اندیشیدم ؟ به گاز سوز کردن ماشین ها، به اتوبوس های سبز رنگ گاز سوز ، به خط کشی خیابان ها، به چند جا که داشتند کار ساختمانی انجام می دادند، به خط ویژه اتوبوس که داشتند می ساختند، به مونوریلی که ای کاش بود. به بیلبورد ها و هزینه کرایشان ، به جناب شریفی نیا که از هر بیلبورد گوشه نگاهی به من داشت و می گفت ای بچه کوچولو اینجا اومدی گرگ نخورت، من هم می گفتم نه بابا من خودم 10 تا گرگم داداش! چقدر وراج و دیوانه شدم من. چیز خاصی هم نمی نویسم. همین جور شبانه اومدم چیز هایی تایپ می کنم که می دونم کمتر کسی می تونه از تار و پود اینها احساسات من رو درک کنه.
خسته ام، می خوام چیزهایی تایپ کنم، مثلاً در مورد زیبا سازی و اینها، ولی بهتر اون هست که در زمان خستگی بخونم به جای اینکه بنوسیم.
تجریش بودم، خیلی شگفت آور بود برای من و تجریش، داشتم با خودم می گفتم این همه بیابان! وسط یک شهر 8 میلیونی یعنی چی؟ خوب درست، بسیاری از این بیابان ها مالکانی داره که بیرون از کشور هستند، ولی خوب دلیل نمی شه که این همه شهر رو زشت کنه، خوب درخت کاشتن در زمین دیگران که جرم نیست، هست؟ درخت بکارید و دورش رو هم نرده رنگی بکشید. یکی نبود از خود من بپرسه که تو اگر بیل زنی برو اهواز خودت رو بیل بزن! این همه بیابون دارید، ولی خوب تهران پایتخت است و تجریش هم بالا شهر!
گمان می کنم بهتر بود در مورد مردم تهران بنویسم به جای این چرت و پرت هایی که نوشتم. مردم تهران همه خسته و رنگ پریده هستند ، برده هستند ، نه دروغ نمی گم. اون روستایی یا اون کسی که در یک شهر 400 هزار نفری، یا در نهایت 1 میلیونی زندگی می کنه، خیلی بیشتر از تهرانی ها مزه زندگی رو می چشه ، بله درسته تهران بزرگ ه خیلی امکانات توش هست، ساختمون های بلند داره، کلی چیزایی جالب داره ، ولی …
دلایل خوبی برای رد چیزی که وجود داره نیستند. صبح تا شب کار می کنند، شوهر و زن، هر دو، بچه ها هم در کوچه و پای مولتی یک تا هفت ، توی اینترنت و چت روم، غرق در بی کسی بزرگ می شند، پدر و مادر پیرشون رو خانه سالمندان می گذارند ، و داستان دوباره و سه باره و ده باره تکرار می شه. در این مورد اهواز هنوز به بدی تهران نشده و گمان هم نمی کنم تا چند دهه آینده این جوری بشه ، پس بیل هم اگر داشته باشم، جای درستی دارم می زنم.
بله، داستان زندگی این است، پدر و مادر باید پول در بیارند، پس بچه می ره مهد کودک، و 40 سال بعد این بچه است که باید پول در بیاره ، پس این بار پدر و مادر باید برند مهد ، این خانه سالمندان یا هر نام دیگه ای که داره.
ببین احاطه کرده است عدد فکر مردم رو، این رو محسن نامجو می گه و راست هم می گه، این فشار اقتصادی روی دوش مردم است که باعث بروز بسیاری از این رفتار ها می شه ، من خوزستانی که پا توی تهران می گذارم باید واسه همه دوستام به هفت جد و آبادم سوگند بخودم که قرار نیست خونه کسی تلپ شم، خودتون رو قایم نکنید. خنده داره! هر بار که میام تهران تمام دوستانم یهو ناپدید می شند! نه من تنها ! همه شهرستانی ها که میان تهران، مگر اینکه با پول و پله باشند که آشناهاشون فرار نکنند، در غیر این صورت از مشهد تا کیش ، ممکن است یک جایی قایم شند، البته مشهد تا کیش دروغین نه راست راستکی.
ساعت 2:03 صبح است، نوشته سوم رو زودتر می نویسم، در مورد یک روز زندگی تهرانی ها، خود شما اگر تهرانی هستی و بخونی شاید شاخ دربیاری که یک چنین زندگی دارید، و همچنین اینکه یک خوزستانی که همیشه در پایین تر از خودتون فرض اش کردید ، چه جوری موشکافانه زندگی تهرانی ها رو کالبد شکافی کرده. بله می پذیرم، درست است، این نوشته دوم خیلی پراکنده و پرت و پالا بود، دلیل اش رو خودم هم درست نمی دونم. ولی احساساتم بود که تایپ کردم، چرا این جور شد رو درست نمی دونم، شما اگر فهمدید به من هم بگید.
پس نوشته سوم ام رو پیش خوان ؟ مثل پیش فروش! پیش خوان می کنم به همه شما تا زودی بیاید بخونیدش.