سفرنامه تهران (1)
نوامبر 14, 2007
زمانی که من این رو می نویسم ، ساعت 1:28 نیمه شب ، خسته از کار روزانه آمدم چند خط بنویسم.
این عکس را داشتم چند دقیقه پیش نگاه می کردم ، http://www.sepantra.com/albumshow.asp?a_id=190
ما خوزستانی ها، البته وقتی می گم خوزستانی ها منظورم ما خوزستانی ها هست نه آن چیزی که صدا و سیما نمایش می دهد، سریال تازشان هم باز یک سری انسان عجیب غریب نشان می ده ، و می گه اینها خوزستانی هستند ، سریال “سکوت” به کارگردانی آقای محمدرضا آهنج که از کانال 1 پخش می شه … داشتم می گفتم ، ما خوزستانی ها ، پیش از جنگ، پس از تهران ، بیشترین رفاه را داشتیم ، یعنی استان دوم کشور بودیم ، از دانشگاه تا کانال تلویزیونی ، هر چه که در پایتخت بود ، یک ماه پس از آن در آبادان هم بود ، اون زمان اهواز شهر خیلی خفنی نبود ولی آبادان برای خودش بهشتی بود …
هشت سال جنگ شد، کلی از مردم و سرمایه های انسانی و علمی و اقتصادی از این استان به جاهای دیگه روانه شدند ، همان چیزی هم که مانده بود به نابودی کشیده شد و پس از اون هم ، زمانی که آش تقسیم می کردند به خوزستان هیچی نرسید ، من نمی تونم بنویسم چه ها گفته شد و چه مقرر گردید ، چون قیچی و قیچلر و اینا …
امروز ، چیزی در حدود 21 سال از زمان آغاز بازسازی این استان می گذره ، بازسازی که می گم ، بازسازی انسانی خیلی مهمتر از باز سازی ساختمون و این چیزا است ، یعنی اون دموگرافی که بود برگرده سر جاش … که این رو هم نمی تونم چیزی در موردش بنویسم ، چون از سوی جماعت روشنفکر-نما و روشنفکر محکوم به نژاد گرایی می شم . بگذریم …
من اصلاً داشتم در باره این عکس حرف می زدم . چند ماه پیش من برای چند روز همسایه این آسمان خراش بودم ، که همیشه از خودم می پرسم چرا نامش را “میلاد” نامی که ایرانی نیست گذاشتند ؟
ما خوزستانی ها ، در این 21 سال ، مثل بچه ای شدیم که عروسکش رو گم کرده و عروسک دست دیگران می بینه حسودیش می شه ، مثل بچه ای که دوچرخه نداره و هر دوچرخه سواری رو می بینه حسودیش می شه …
وقتی داشتم این آقا میلاد را نگاه می کردم ، از خودم پرسیدم این همه فلز و بتن و توان علمی و انسانی پای این ریخته شده ، ولی پولش از کجا اومده ؟ آبا نیازی هست آماری بدم یا همه می دونید که جایگاه خوزستان در اقتصاد 100 سال اخیر ایران کجا هست … به هر حال خودتون می دونید.
در تهران که بودم ، خیلی چیز ها دیدم ، هر چی جلوتر می رفتم نا همگونی وضع مردم واسم روشن تر می شد …
یک جایی می بینی مردم هفته ای چهل هزار تومن خرج می کنند که پوست برنزه مادرزادشون بشه برنزه تر … و یک جای دیگه طرف کلیه اش رو می فروشه که واسه پسر تازه دامادش تاکسی بخره ….
سرم ، این سر داشت سووت می کشید ، هنوز هم پس از این مدت نمی تونم فراموش کنم . من به تهران و تهرانی حسودی نمی کنم ، چیزی پیدا نمی کنم برای حسودی کردن آخه ، اگر این ساختمون های 20 و 30 طبقه رو می گید ، خوب اینها با 2 ریشتر فردا پس فردا می شه بلای جونشون ، اگر هم جمعیت و کلانی رو می گید ، که ترافیک امان از همه بریده ، این نا امنی ، این فغان و فساد …
هنوز سر من بیچاره سوت می کشه ، با خودم می گم چرا این پول و فلز و بتن و جاده و انسان و علم و امکانات در تمام ایران پخش نشده ؟ فقر می دونی چه جوری توی جنوب تهران بی داد می کنه ؟
این جنوب تهرانی ها بیشتر همون تهرانی های اصیل هستند ، ولی چون برنامه ریزی نادرست بوده و سیل غیر تهرانی به سوی تهران سرازیر شده کلی خونه و زمین گرون شده و اختلاف طبقاتی هم 100 برابر شده ، همینه که بیشتر تهرانی های اصیل الان در جنوب تهران هستند ، چون کسی که کوچ می کنه و می ره یک شهر بزرگتر حتماً واسه پیشرفت بوده در حالی که تهرانی بیچاره همون جا هست که پیش از این بوده ولی چون خونه و زمین گرون شده این بیچاره هی رفته پایین ، هی رفته پایین تر …
خیلی ها از نگاه من به مسائل نگاه نمی کنند ، من چون به انسان شناسی خیلی توجه می کنم ، این مسائل رو خیلی موشکافانه نگاه می کنم …
بگذریم ، در دهه های اخیر در مرکز استان ما ، جایی که من زندگی می کنم ، پارک ساخته نشده ، شوخی می کنم ؟ نه شوخی نمی کنم ، جمعیت 8 برابر شده ولی یک پارک هم ساخته نشده ، جالب تر از اون ! حتی یک سینما هم ساخته نشده ! در مرکز استان خوزستان که به گواه 2 استاندار اخیرش، شباهتی به مرکز استان نداره ، روی رودخانه کارون 8 تا پل هست ، زیباترین پل همونی هست که زمان هیتلر ساخته شده و بر اساس علم مهندسی عمر پل به سر اومده و نباید ماشینی از روی اون رد بشه ، ولی الان می شه ، گاهی ترافیک سنگین هم روش به راه می افته ….
زمانی که پارک نداشته باشی، فضای سبز وجود نداشته باشه، کل شهر به وسیله کارخونه های آلاینده هوا محاصره شده باشه ، شما چه کار می کنید ؟ نه کوهی ، نه پارکی ، فقط دود و 3 ماه گرمای دیوانه کننده که البته با گسترش فضای سبز می شه این گرما رو کلاً از بین برد ولی خوب دیگه …
به هر حال ، زمانی که در این شرایط زندگی کنی ، باید در خونه زندگی کنی ، پای ماهواره و اینترنت ، تازه اگر بیرون هم بری معلوم نیست زنده برگردی ، یا اگر زنده برگردی با همون 2 تا دست و 2 تا پا که رفتی بیرون با همون ها برگردی ، توی خیابون … بببببنننننگگگگگگ ، دستت قطع شد ، پات از زانو قطع شد ، …. همسایه ما دو روز پس از عروسش هر دو پاش قطع شد ….
همه اینها رو بگذار کنار هم ، دلیل رسیدگی نکردن به خوزستان رو هم که می دونید همه ، ببینید صدا و سیما ما رو چه جور نشون می ده … همه اینها رو بگذارید با هم ، توی تهران آهنگ نانسی عجرم از خیلی از ماشین ها میاد بیرون …
حس بدی به من دست می ده ، هم از دوست بخوری هم از دشمن … بد حس و حالی هست …
مثل زمانی هست که اینجا می بینی سد سیوند ساخته می شه و اونجا هم می بینی فیلم 300 ساخته می شه ، از خودت می پرسی پس من به کی دل خوش کنم آخه ؟!
من هم زمانی که تهران بودم این رو بار ها از خودم پرسیدم ، مردم پایتخت کسانی هستند که نخستین نماینده یک کشور هستند برای خارجی ها … به جز یک جمع خیلی کوچیک ، که اهل هنر و ادبیات و تاریخ هستند ، باقی مردم پایتخت و به ویژه نسل های جوان ، یا اصلاً و یا در حد خیلی کم ، بویی از ایرانی بودن نبرده اند …
ما توی ویکی پدیا انگلیسی اعتراض کردیم که چرا نام دانشمندان ایرانی باید به عربی هم نوشته بشه ، همون انگلیسی بسه ، ولی حدس بزنید چه کسی مخالفت کرد !؟ چند تا از بچه های صنعتی شریف …
این از وضع ساختمون که فقط 2% مقاوم هستند ، این از وضع فرهنگ و ادب ، آها راستی ادب ! این بچه های کوچیک توی پارک ها و کوچه ها ، می دونید اگر در ژاپن یا آلمان از بچه ای این نوع واژه های رکیک شنیده بشه با پدر و مادرش چه کاری می کنند ؟
استفاده کنترل شده از ماهواره و اینترنت و کتاب و فیلم و آهنگ چیزی است که از نیویورک تا مسکو ، در تمام کشور های جهان به جز !! ایران به سختی و شدت انجام می شه ، ولی خوب ما چون چیز … من نمی تونم بنویسم …. پس اعتماد و حتی کار کارشناسی هم وجود نداره و چیز هایی که خودتون می دونید .
داشتم این رو می گفتم که مردم پایتخت نشین و پایتخت ما ، با این اوضاع و احوال ؛ آخه پس فایده این همه پولی که خرج شده چی بوده ؟!
از خودم پرسیدم ، آیا مشکل هزینه کردن و هزینه نکردن هست ؟! نه این نیست خیلی چیز های دیگه هم هست ، ولی خوب این یه مورد خیلی به چشم می آد …
توی ولی عصر ، داشتم قدم می زدم ، روزنامه یک چنین چیزی نوشته بود “شهرستانی ها از تهرانی ها سبقت گرفتند” ، یا یک چنین چیزی ، با اشاره به اینکه نفرات برتر کنکور بیشتر شهرستانی بودند … چیزی که جالب هست اینه که
1. ما 8 میلیون تهرانی داریم و 62 میلیون شهرستانی ، پس سالهای پیش هر چه که هم بوده ، اتفاقاً الان در روی پاشنه می چرخه و نسبت و تناسب حالا درست شده ، پس چرا با این لحن نوشتی این مقاله رو ؟
2. بله ، روزنامه جام جم بود ، مال صدا و سیما که مثلاً رسانه ملی هست ، حتی در روزنامه اش هم به فکر جدا کردن پیر از جوون ، شهرستانی از تهرانی ، زن از مرد ، ایرانی از خارجی ، کوروش از ما ، ما از کوروش و غیره است …
یکی چیزی هست که می خوام در موردش بنویسم ولی نمی دونم نتیجه اش چی می تونه باشه ولی می خوام دلم رو به دریا بزنم و در باره چند مورد مبارزه با بد حجابی که دیدم هم بنویسم … آقایون قیچیلرچی هلال کنید ، من می خوام از خطوط قرمز رد بشم …
تجریش بودم ، داشتم می رفتم میدان ولی عصر طرف های پارک ساعی …. جالب اینجاست بدون هیچ نشان و پرچمی برای هشدار ، نرده های پارک برداشته شده بودند که چه می دونم نو بیارند نصب کنند ، حالا فرض کنید اگه یک بچه کوچولو از اون بالا قل می خورد تا پایین چی می شد …
داشتم که می رفتم ، یک دختری دیدم با مانتو خیلی کوتاه ، تنها بود ، تقریباً 50 متر پایین تر مامور ایستاده بود ، دیدید دروازه بان ها وقتی کار دیگه ای از دستشون بر نمی آد و روی زمین ولو شدن چه جوری نگاه می کنند به توپی که داره می ره توی دروازه ؟ دقت کردید به اون نوع نگاه ؟ من هم داشتم این جوری نگاهش می کردم ، ولی خوشبختانه مامور ها چیزی نگفتند و رد شد ، خودش هم بد جور توی فکر بود ، شاید کنکور رد شده بود ، نمی دونم … مدتی گذشت ، اتوبوس اومد و سوار شدم ، یک ایستگاه رد شدیم و دیدم پایین کنار پیاده رو با اون درخت های تن و مند قدیمی یک دختر بیچاره رو که تیپ چندان بدی نداشت رو با اشک و آه و ناله گرفتند …
ما چند ساعت در خیابان هستیم ؟ شاید روزی 4 ساعت ، یا 6 ساعت ، در تهران باید همین حدود باشه ، درسته ؟ بیشتر از یک چهارم کل روزمان در خیابون نیستیم ، چه سودی داره که این یک چهارم رو با لباس و ظاهر نابهنجار نباشیم ولی از لج همین یک چهارم هم که شده ! در اون سه چهارم باقی مانده لباسی بپوشیم و رفتاری کنیم که از نوعی که همیشه بوده 10 بار بدتر باشه ، منظورم رو که می فهمید ؟ می گم که اینجا توی خیابون جلوش ایستادی ، خوب توی خونه هم می خوای بیاید تذکر بدید ؟ می دونید وفتی پاسگاه رفتن واسه این هایی که می گیرید ، اون ننگ و آر همیشگی رو نداشته باشه ، اینها چقدر دست و دلشون واسه خلاف های سنگین تر باز می شه ؟ می دونی غرورشون که بشکنه چه شما باشی چه نباشی واسه لج کردن با تو هم که شده کاری می کنه که دلش خنک بشه و معلوم هم نیست نتیجه اش چی باشه ؟ می دونی اگه کسی با خودت این جور رفتار کنه چه واکنشی نشون می دی ….
همه اینها رو داشتم توی دلم از اون مامور ها می پرسیدم …
( سفرنامه تهران ادامه دارد … )
داره ساعت 3 می شه دیگه ، فردا باز هم از تهران گردی می نویسم
پی نوشت: برخی از دوستان گفتند نوشته ات اگر سفرنامه تهران است چرا این قدر پرش داره به خوزستان ؛ عرض شود که من در خوزستان به دنیا آمدم، همان جا هم بزرگ شدم، همان جا درس خواندم ، کار کردم ، و فقط 1 هفته تهران بودم ، در ضمن من دارم زاویه دیدم را می نویسم ، یعنی همان چیزی که چشمم به مغزم نشان داد و مغزم هم اندیشید ، هیچگونه قیچی و اینها هم ندارم ، هرچی دیدم و به ذهنم آمد در مدت زمانی که تهران بودم را می نویسم ، و این میشه سفرنامه … به همین سادگی به همین خوشمزگی