می دانید، این چیزها بیان اش هم زشت است، مانند این می ماند که بخواهیم به رسانه ها یا در کل به همه مردم ایران آموزش دهیم که پرچم ایتالیا را با پرچم ایران اشتباه نگیرند. ببینید کار به کجا رسیده است که حتی با نقشه کشورمان هم بیگانه ایم!!

یکی از جاهایی که نقش زیادی در این جریان دارد، صداوسیما است. این صداوسیما که پر از فیلسوف و دانشمند است، رسانه ملی ما هم است، نمی داند خوزستان کجای ایران است. در تمام محصولات رسانه ای کشور، این گونه قلمداد می شود که خوزستان جنوب کشور است.

بسیاری از حقایق هستند که حقیقت ندارند و به این دلیل گمان می کنیم حقیقت دارند که همیشه همه آن را باور داشته اند. مثلاً برای سال های بسیار بسیار زیاد اروپایی ها گمان می کردند زمین گرد نیست!

اگر من بگویم استان خوزستان و اصفهان به هم چسبیده اند چه احساسی می کنید؟ اگر بگویم کوروش بزرگ شاه انشان بود چه احساسی می کنید؟ اگر بگویم برق 23 میلیون نفر ایرانی در خوزستان تولید می شود چه احساسی می کنید؟ اگر بگویم درآمد کشور از خوزستان 60 میلیارد دلار و از تمام استان های دیگر 9 میلیارد دلار است چه احساسی می کنید؟ اگر بگویم شوش پایتخت هخامنشیان بوده است چه احساسی می کنید؟ اگر بگویم اهواز یک واژه ایلامی است چه احساسی می کنید؟ بستگی به سواد و مطالعه شما دارد، ولی بیشتر مردم ما احساس بیگانگی با این چیزها خواهند داشت. خیلی ها می گویند نشنیده ام، تازه به گوشم خورده این چیزها که می گویید! برای این “ادعا” ها!!! مدرک هم دارید؟!! و خیلی چیزهای دیگر. نمونه خوبی آوردم، گفتم زمانی هم ممکن است برسد که مردم پرچم ایتالیا را با پرچم ایران اشتباهی بگیرند.

اصلاً کسی مانده بداند “ایران” چه است و کجا است؟ احاطه کرده است “عدد” فکر خلق را؟ همه دنبال پول هستید؟

من امشب برنامه “پلی به گذشته” را نگاه می کردم. دیدم این برنامه دارد درباره راه آهن بندر گز به بندر شاهپور (بندر امام خمینی کنونی، نزدیک به ماهشهر) چیزهایی می گوید. نقشه ای هم که به عنوان نقشه این راه آهن گذاشته

اند. مازندران را به بوشهر! وصل کرده است. در رسانه ملی ما کسی نقشه ایران را ندارد؟ نمی دانید خوزستان کجاست؟

باور کنید خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی ضرب در n زشت است که نقشه کشور خودتان را بلد نباشید.

نقشه بوشهر را به جای خوزستان نشان می دهد

نقشه های ایران را در گوگل ببینید

نقشه ها را دیدید؟ آیا چهارمحال بختیاری جنوب ایران است؟ آیا کهگیلویه بویراحمد در جنوب ایران است؟ آیا لرستان جنوب ایران است؟ آیا ایلام جنوب ایران است؟ آیا اصفهان جنوب ایران است؟

اگر نه پس چه جور ممکن است بوشهر و کیش و قشم و چابهار را با خوزستان یک جا جنوب خطاب کنیم؟ مگر اینکه در عمرمان نقشه ایران را ندیده باشیم، همون جور که رسانه ملی ندیده است. توجه کنید که اینها افکار عمومی ملت ما رو می سازند، به همین سادگی به همین بی سوادی.

سفرنامه تهران (2)

فوریه 10, 2008

زمان زیادی از نوشته نخست من می گذره ، کلی گرفتاری دارم، نمی دونم چی شد که به یاد آوردم چنین جایی برای نوشتن دارم. بگذریم.

دارم باز هم به تهران  می اندیشم، خیلی سخت و آزار دهنده شده. منظورم نوشتن است، خیلی سخت شده برای من، نمی دونم چرا. شاید خستگی روزانه شاید هم احساس پیری زودرس ، شاید هم اندوه .

در هر صورت، یادم می آد که فرودگاه بودم، ساعت 11 شب انتظار یکی از آشنایان رو می کشیدم که برسه، مدام از شهر های گوناگون پرواز می نشست و مردم ای با لباس های جور وا جور می دیدم، باز هم به خوزستان فکر می کردم، با خودم می گفتم خوب اینها که آمدند بلوچ هستند، این ها هم که کورد هستند، اینها از شیراز، اینها از اصفهان ….

سرگرمی خوبی شده بود، داشتم مردم تمام ایران رو از زاویه دید یک گیت ، بهتر بگم دروازه، فرودگاه نگاه می کردم، یادم باشه یک فیلم بسازم از داستان هایی که یک گیت فرودگاه در دلش داره، شاید هم به فریدون جیرانی گفتم چنین چیزی بنویسه و کارگردانی کنه، از این تیپ فیلم ها لذت می بره ، البته شاید هم رامبد جوان ، نمی دونم! یک جوری می گم انگار اینها پسر خاله های من هستند !! D:

فریدون جیرانی هر هفته در این برنامه دو قدم مانده به صبح برنامه داره، البته دیگه هر شب نگاه نمی کنم، برنامه خراب شده، اون خوبی های گذشته رو نداره و خود صالح علاء هم کاری نمی کنه، درست معلومه که از بالا دست هایی در برنامه وارد شده و کیفیت رو فدای چیز های دیگه کرده …

بگذریم، کجا بودم؟ آها فرودگاه، داشتم با خودم می گفتم حالا که پرواز اهواز بشینه با چه جور آدم هایی رو به رو می شم ؟ همین آن پرواز آبادان نشست، چند دقیقه بعد دلیل عشق آبادانی ها به شهرشون و مردمشون برای بار هزارم جلوی چشم هام اومد، بله چه آمدنی! پرواز نیویورک نشسته بود نه آبادان! یک جمعیت کم و بیش صد نفری با لباس های اتو کرده، مو های مدل دار، کیف های گرون قیمت، خرامان خرامان از جلوی چشمم می گذشتند، انگار این اصفهانی ها و شیرازی ها جدی جدی جز حومه آبادان حساب می شند ! همین حالا هم خنده ام می گیره.

اون جوک رو شنیدید در این باره ؟ می گن که یک آبادانی می ره تهران سوار اتوبوس می شه و بلیت می ده، راننده می گه داداش این بلیت مال آبادان که! یارو هم ابرو ها رو می ندازه بالا و می گه ککا مگه زیر ننوشته سازمان اتوبوس رانی آبادان و حومه.  یک جوک دیگه هم هست، یک گزارشگر می ره آبادان و از یکی از مردم می پرسه جمعیت آبادان چقدر است، طرف می پرسه با حومه یا بی حومه ، گزارشگر هم می گه با حومه ، آبادانی ه پاسخ می ده 70 میلیون نفر.

اه اه من چه بی مزه ام، ساعت 1:36 صبح با کلی خستگی و کمر درد و چه و چه و چه دارم جوک تکراری تایپ می کنم ، اصلاً کسی نوشته های من رو می خونه ؟! چه خنده دار ، نوشته های بدون خواننده! مهم نیست البته، من برای دل خودم هم که شده می نویسم و می نویسم و می نویسم.

پرواز اهواز که نشست، جدی جدی نفهمیدم پرواز اهواز ه، خیلی آدم های معمولی مثل خود من، با لباس های معمولی ، مو و کیف و کفش و راه رفتن معمولی، در کمتر از یک ثانیه در این خیابان ها حل می شند.

راستی چیز جالبی یادم آمد، یک بار اومده بودم تهران. البته با توجه به چیزی که صدا و سیما مدام می گه خیلی سخت می شه حدس زد که من خوزستانی باشم ، اصلاً امکان نداره که کسی بفهمه من اون وسط شهرستانی هستم ، به هر حال ، چقدر من وراج شدم، ایستاده بودم وسط جایی که تاکسی های راه آهن مسافر سوار می کنند، تا جایی که چشم می دید به ساختمان های کشنده نگاه می کردم ، این که می گم کشنده اشاره مستقیم به زمین لرزه و ایمنی ساختمان ها است.

مردم رو نگاه می کردم که از ایستگاه بیرون می آمدند، سوار تاکسی می شدند و در این شهر دره اندر دشت حل می شدند، برای من جالب بود ، شاید روزی روزگاری یک فیلم هم از این بسازم که هر کدام از اینها کجا می روند.

چهار پنج نفر رفتند تهران پارس، دو نفر رفتند سید خندان، چند نفر هم ایستاده بودند بی حرکت ، کلی آدم می آمد و می رفت و من گاهی می شنیدم که فلان جا و بهمان جا ، جالب در کل ، اینها سوار می شن ، پیاده می شن، و در رو باز می کنند و می رند توی یک ساختمون ، روند حل شدن در تهران چه ساده است. البته تهران و غیر تهران نداره ، کلاً هر کجا که باشید از میهمان بودن تا میزبان شدن این راه کوتاه جالبی است برای من.

باور می کنید داشتم به چه چیز هایی می اندیشیدم ؟ به گاز سوز کردن ماشین ها، به اتوبوس های سبز رنگ گاز سوز ، به خط کشی خیابان ها، به چند جا که داشتند کار ساختمانی انجام می دادند، به خط ویژه اتوبوس که داشتند می ساختند، به مونوریلی که ای کاش بود. به بیلبورد ها و هزینه کرایشان ، به جناب شریفی نیا که از هر بیلبورد گوشه نگاهی به من داشت و می گفت ای بچه کوچولو اینجا اومدی گرگ نخورت، من هم می گفتم نه بابا من خودم 10 تا گرگم داداش! چقدر وراج و دیوانه شدم من. چیز خاصی هم نمی نویسم. همین جور شبانه اومدم چیز هایی تایپ می کنم که می دونم کمتر کسی می تونه از تار و پود اینها احساسات من رو درک کنه.

خسته ام، می خوام چیزهایی تایپ کنم، مثلاً در مورد زیبا سازی و اینها، ولی بهتر اون هست که در زمان خستگی بخونم به جای اینکه بنوسیم.

تجریش بودم، خیلی شگفت آور بود برای من و تجریش، داشتم با خودم می گفتم این همه بیابان! وسط یک شهر 8 میلیونی یعنی چی؟ خوب درست، بسیاری از این بیابان ها مالکانی داره که بیرون از کشور هستند، ولی خوب دلیل نمی شه که این همه شهر رو زشت کنه، خوب درخت کاشتن در زمین دیگران که جرم نیست، هست؟ درخت بکارید و دورش رو هم نرده رنگی بکشید. یکی نبود از خود من بپرسه که تو اگر بیل زنی برو اهواز خودت رو بیل بزن! این همه بیابون دارید، ولی خوب تهران پایتخت است و تجریش هم بالا شهر!

گمان می کنم بهتر بود در مورد مردم تهران بنویسم به جای این چرت و پرت هایی که نوشتم. مردم تهران همه خسته و رنگ پریده هستند ، برده هستند ، نه دروغ نمی گم. اون روستایی یا اون کسی که در یک شهر 400 هزار نفری، یا در نهایت 1 میلیونی زندگی می کنه، خیلی بیشتر از تهرانی ها مزه زندگی رو می چشه ، بله درسته تهران بزرگ ه خیلی امکانات توش هست، ساختمون های بلند داره، کلی چیزایی جالب داره ، ولی …

دلایل خوبی برای رد چیزی که وجود داره نیستند. صبح تا شب کار می کنند، شوهر و زن، هر دو، بچه ها هم در کوچه و پای مولتی یک تا هفت ، توی اینترنت و چت روم، غرق در بی کسی بزرگ می شند، پدر و مادر پیرشون رو خانه سالمندان می گذارند ، و داستان دوباره و سه باره و ده باره تکرار می شه. در این مورد اهواز هنوز به بدی تهران نشده و گمان هم نمی کنم تا چند دهه آینده این جوری بشه ، پس بیل هم اگر داشته باشم، جای درستی دارم می زنم.

بله، داستان زندگی این است، پدر و مادر باید پول در بیارند، پس بچه می ره مهد کودک، و 40 سال بعد این بچه است که باید پول در بیاره ، پس این بار پدر و مادر باید برند مهد ، این خانه سالمندان یا هر نام دیگه ای که داره.

ببین احاطه کرده است عدد فکر مردم رو، این رو محسن نامجو می گه و راست هم می گه، این فشار اقتصادی روی دوش مردم است که باعث بروز بسیاری از این رفتار ها می شه ، من خوزستانی که پا توی تهران می گذارم باید واسه همه دوستام به هفت جد و آبادم سوگند بخودم که قرار نیست خونه کسی تلپ شم، خودتون رو قایم نکنید. خنده داره! هر بار که میام تهران تمام دوستانم یهو ناپدید می شند! نه من تنها ! همه شهرستانی ها که میان تهران، مگر اینکه با پول و پله باشند که آشناهاشون فرار نکنند، در غیر این صورت از مشهد تا کیش ، ممکن است یک جایی قایم شند، البته مشهد تا کیش دروغین نه راست راستکی.

ساعت 2:03 صبح است، نوشته سوم رو زودتر می نویسم، در مورد یک روز زندگی تهرانی ها، خود شما اگر تهرانی هستی و بخونی شاید شاخ دربیاری که یک چنین زندگی دارید، و همچنین اینکه یک خوزستانی که همیشه در پایین تر از خودتون فرض اش کردید ، چه جوری موشکافانه زندگی تهرانی ها رو کالبد شکافی کرده. بله می پذیرم، درست است، این نوشته دوم خیلی پراکنده و پرت و پالا بود، دلیل اش رو خودم هم درست نمی دونم. ولی احساساتم بود که تایپ کردم، چرا این جور شد رو درست نمی دونم، شما اگر فهمدید به من هم بگید.

پس نوشته سوم ام رو پیش خوان ؟ مثل پیش فروش! پیش خوان می کنم به همه شما تا زودی بیاید بخونیدش.

سفرنامه تهران (1)

نوامبر 14, 2007

زمانی که من این رو می نویسم ، ساعت 1:28 نیمه شب ، خسته از کار روزانه آمدم چند خط بنویسم.

این عکس را داشتم چند دقیقه پیش نگاه می کردم ، http://www.sepantra.com/albumshow.asp?a_id=190

ما خوزستانی ها، البته وقتی می گم خوزستانی ها منظورم ما خوزستانی ها هست نه آن چیزی که صدا و سیما نمایش می دهد، سریال تازشان هم باز یک سری انسان عجیب غریب نشان می ده ، و می گه اینها خوزستانی هستند ، سریال “سکوت” به کارگردانی آقای محمدرضا آهنج که از کانال 1 پخش می شه … داشتم می گفتم ، ما خوزستانی ها ، پیش از جنگ، پس از تهران ، بیشترین رفاه را داشتیم ، یعنی استان دوم کشور بودیم ، از دانشگاه تا کانال تلویزیونی ، هر چه که در پایتخت بود ، یک ماه پس از آن در آبادان هم بود ، اون زمان اهواز شهر خیلی خفنی نبود ولی آبادان برای خودش بهشتی بود …

هشت سال جنگ شد، کلی از مردم و سرمایه های انسانی و علمی و اقتصادی از این استان به جاهای دیگه روانه شدند ، همان چیزی هم که مانده بود به نابودی کشیده شد و پس از اون هم ، زمانی که آش تقسیم می کردند به خوزستان هیچی نرسید ، من نمی تونم بنویسم چه ها گفته شد و چه مقرر گردید ، چون قیچی و قیچلر و اینا …

امروز ، چیزی در حدود 21 سال از زمان آغاز بازسازی این استان می گذره ، بازسازی که می گم ، بازسازی انسانی خیلی مهمتر از باز سازی ساختمون و این چیزا است ، یعنی اون دموگرافی که بود برگرده سر جاش … که این رو هم نمی تونم چیزی در موردش بنویسم ، چون از سوی جماعت روشنفکر-نما و روشنفکر محکوم به نژاد گرایی می شم . بگذریم …

من اصلاً داشتم در باره این عکس حرف می زدم . چند ماه پیش من برای چند روز همسایه این آسمان خراش بودم ، که همیشه از خودم می پرسم چرا نامش را “میلاد” نامی که ایرانی نیست گذاشتند ؟

ما خوزستانی ها ، در این 21 سال ، مثل بچه ای شدیم که عروسکش رو گم کرده و عروسک دست دیگران می بینه حسودیش می شه ، مثل بچه ای که دوچرخه نداره و هر دوچرخه سواری رو می بینه حسودیش می شه …

وقتی داشتم این آقا میلاد را نگاه می کردم ، از خودم پرسیدم این همه فلز و بتن و توان علمی و انسانی پای این ریخته شده ، ولی پولش از کجا اومده ؟ آبا نیازی هست آماری بدم یا همه می دونید که جایگاه خوزستان در اقتصاد 100 سال اخیر ایران کجا هست … به هر حال خودتون می دونید.

در تهران که بودم ، خیلی چیز ها دیدم ، هر چی جلوتر می رفتم نا همگونی وضع مردم واسم روشن تر می شد …

یک جایی می بینی مردم هفته ای چهل هزار تومن خرج می کنند که پوست برنزه مادرزادشون بشه برنزه تر … و یک جای دیگه طرف کلیه اش رو می فروشه که واسه پسر تازه دامادش تاکسی بخره ….

سرم ، این سر داشت سووت می کشید ، هنوز هم پس از این مدت نمی تونم فراموش کنم . من به تهران و تهرانی حسودی نمی کنم ، چیزی پیدا نمی کنم برای حسودی کردن آخه ، اگر این ساختمون های 20 و 30 طبقه رو می گید ، خوب اینها با 2 ریشتر فردا پس فردا می شه بلای جونشون ، اگر هم جمعیت و کلانی رو می گید ، که ترافیک امان از همه بریده ، این نا امنی ، این فغان و فساد …

هنوز سر من بیچاره سوت می کشه ، با خودم می گم چرا این پول و فلز و بتن و جاده و انسان و علم و امکانات در تمام ایران پخش نشده ؟ فقر می دونی چه جوری توی جنوب تهران بی داد می کنه ؟

این جنوب تهرانی ها بیشتر همون تهرانی های اصیل هستند ، ولی چون برنامه ریزی نادرست بوده و سیل غیر تهرانی به سوی تهران سرازیر شده کلی خونه و زمین گرون شده و اختلاف طبقاتی هم 100 برابر شده ، همینه که بیشتر تهرانی های اصیل الان در جنوب تهران هستند ، چون کسی که کوچ می کنه و می ره یک شهر بزرگتر حتماً واسه پیشرفت بوده در حالی که تهرانی بیچاره همون جا هست که پیش از این بوده ولی چون خونه و زمین گرون شده این بیچاره هی رفته پایین ، هی رفته پایین تر …

خیلی ها از نگاه من به مسائل نگاه نمی کنند ، من چون به انسان شناسی خیلی توجه می کنم ، این مسائل رو خیلی موشکافانه نگاه می کنم …

بگذریم ، در دهه های اخیر در مرکز استان ما ، جایی که من زندگی می کنم ، پارک ساخته نشده ، شوخی می کنم ؟ نه شوخی نمی کنم ، جمعیت 8 برابر شده ولی یک پارک هم ساخته نشده ، جالب تر از اون ! حتی یک سینما هم ساخته نشده ! در مرکز استان خوزستان که به گواه 2 استاندار اخیرش، شباهتی به مرکز استان نداره ، روی رودخانه کارون 8 تا پل هست ، زیباترین پل همونی هست که زمان هیتلر ساخته شده و بر اساس علم مهندسی عمر پل به سر اومده و نباید ماشینی از روی اون رد بشه ، ولی الان می شه ، گاهی ترافیک سنگین هم روش به راه می افته ….

زمانی که پارک نداشته باشی، فضای سبز وجود نداشته باشه، کل شهر به وسیله کارخونه های آلاینده هوا محاصره شده باشه ، شما چه کار می کنید ؟ نه کوهی ، نه پارکی ، فقط دود و 3 ماه گرمای دیوانه کننده که البته با گسترش فضای سبز می شه این گرما رو کلاً از بین برد ولی خوب دیگه …

به هر حال ، زمانی که در این شرایط زندگی کنی ، باید در خونه زندگی کنی ، پای ماهواره و اینترنت ، تازه اگر بیرون هم بری معلوم نیست زنده برگردی ، یا اگر زنده برگردی با همون 2 تا دست و 2 تا پا که رفتی بیرون با همون ها برگردی ، توی خیابون … بببببنننننگگگگگگ ، دستت قطع شد ، پات از زانو قطع شد ، …. همسایه ما دو روز پس از عروسش هر دو پاش قطع شد ….

همه اینها رو بگذار کنار هم ، دلیل رسیدگی نکردن به خوزستان رو هم که می دونید همه ، ببینید صدا و سیما ما رو چه جور نشون می ده … همه اینها رو بگذارید با هم ، توی تهران آهنگ نانسی عجرم از خیلی از ماشین ها میاد بیرون …

حس بدی به من دست می ده ، هم از دوست بخوری هم از دشمن … بد حس و حالی هست …

مثل زمانی هست که اینجا می بینی سد سیوند ساخته می شه و اونجا هم می بینی فیلم 300 ساخته می شه ، از خودت می پرسی پس من به کی دل خوش کنم آخه ؟!

من هم زمانی که تهران بودم این رو بار ها از خودم پرسیدم ، مردم پایتخت کسانی هستند که نخستین نماینده یک کشور هستند برای خارجی ها … به جز یک جمع خیلی کوچیک ، که اهل هنر و ادبیات و تاریخ هستند ، باقی مردم پایتخت و به ویژه نسل های جوان ، یا اصلاً و یا در حد خیلی کم ، بویی از ایرانی بودن نبرده اند …

ما توی ویکی پدیا انگلیسی اعتراض کردیم که چرا نام دانشمندان ایرانی باید به عربی هم نوشته بشه ، همون انگلیسی بسه ، ولی حدس بزنید چه کسی مخالفت کرد !؟ چند تا از بچه های صنعتی شریف …

این از وضع ساختمون که فقط 2% مقاوم هستند ، این از وضع فرهنگ و ادب ، آها راستی ادب ! این بچه های کوچیک توی پارک ها و کوچه ها ، می دونید اگر در ژاپن یا آلمان از بچه ای این نوع واژه های رکیک شنیده بشه با پدر و مادرش چه کاری می کنند ؟

استفاده کنترل شده از ماهواره و اینترنت و کتاب و فیلم و آهنگ چیزی است که از نیویورک تا مسکو ، در تمام کشور های جهان به جز !! ایران به سختی و شدت انجام می شه ، ولی خوب ما چون چیز … من نمی تونم بنویسم …. پس اعتماد و حتی کار کارشناسی هم وجود نداره و چیز هایی که خودتون می دونید .

داشتم این رو می گفتم که مردم پایتخت نشین و پایتخت ما ، با این اوضاع و احوال ؛ آخه پس فایده این همه پولی که خرج شده چی بوده ؟!

از خودم پرسیدم ، آیا مشکل هزینه کردن و هزینه نکردن هست ؟! نه این نیست خیلی چیز های دیگه هم هست ، ولی خوب این یه مورد خیلی به چشم می آد …

توی ولی عصر ، داشتم قدم می زدم ، روزنامه یک چنین چیزی نوشته بود “شهرستانی ها از تهرانی ها سبقت گرفتند” ، یا یک چنین چیزی ، با اشاره به اینکه نفرات برتر کنکور بیشتر شهرستانی بودند … چیزی که جالب هست اینه که

1. ما 8 میلیون تهرانی داریم و 62 میلیون شهرستانی ، پس سالهای پیش هر چه که هم بوده ، اتفاقاً الان در روی پاشنه می چرخه و نسبت و تناسب حالا درست شده ، پس چرا با این لحن نوشتی این مقاله رو ؟

2. بله ، روزنامه جام جم بود ، مال صدا و سیما که مثلاً رسانه ملی هست ، حتی در روزنامه اش هم به فکر جدا کردن پیر از جوون ، شهرستانی از تهرانی ، زن از مرد ، ایرانی از خارجی ، کوروش از ما ، ما از کوروش و غیره است …

یکی چیزی هست که می خوام در موردش بنویسم ولی نمی دونم نتیجه اش چی می تونه باشه ولی می خوام دلم رو به دریا بزنم و در باره چند مورد مبارزه با بد حجابی که دیدم هم بنویسم … آقایون قیچیلرچی هلال کنید ، من می خوام از خطوط قرمز رد بشم …

تجریش بودم ، داشتم می رفتم میدان ولی عصر طرف های پارک ساعی …. جالب اینجاست بدون هیچ نشان و پرچمی برای هشدار ، نرده های پارک برداشته شده بودند که چه می دونم نو بیارند نصب کنند ، حالا فرض کنید اگه یک بچه کوچولو از اون بالا قل می خورد تا پایین چی می شد …

داشتم که می رفتم ، یک دختری دیدم با مانتو خیلی کوتاه ، تنها بود ، تقریباً 50 متر پایین تر مامور ایستاده بود ، دیدید دروازه بان ها وقتی کار دیگه ای از دستشون بر نمی آد و روی زمین ولو شدن چه جوری نگاه می کنند به توپی که داره می ره توی دروازه ؟ دقت کردید به اون نوع نگاه ؟ من هم داشتم این جوری نگاهش می کردم ، ولی خوشبختانه مامور ها چیزی نگفتند و رد شد ، خودش هم بد جور توی فکر بود ، شاید کنکور رد شده بود ، نمی دونم … مدتی گذشت ، اتوبوس اومد و سوار شدم ، یک ایستگاه رد شدیم و دیدم پایین کنار پیاده رو با اون درخت های تن و مند قدیمی یک دختر بیچاره رو که تیپ چندان بدی نداشت رو با اشک و آه و ناله گرفتند …

ما چند ساعت در خیابان هستیم ؟ شاید روزی 4 ساعت ، یا 6 ساعت ، در تهران باید همین حدود باشه ، درسته ؟ بیشتر از یک چهارم کل روزمان در خیابون نیستیم ، چه سودی داره که این یک چهارم رو با لباس و ظاهر نابهنجار نباشیم ولی از لج همین یک چهارم هم که شده ! در اون سه چهارم باقی مانده لباسی بپوشیم و رفتاری کنیم که از نوعی که همیشه بوده 10 بار بدتر باشه ، منظورم رو که می فهمید ؟ می گم که اینجا توی خیابون جلوش ایستادی ، خوب توی خونه هم می خوای بیاید تذکر بدید ؟ می دونید وفتی پاسگاه رفتن واسه این هایی که می گیرید ، اون ننگ و آر همیشگی رو نداشته باشه ، اینها چقدر دست و دلشون واسه خلاف های سنگین تر باز می شه ؟ می دونی غرورشون که بشکنه چه شما باشی چه نباشی واسه لج کردن با تو هم که شده کاری می کنه که دلش خنک بشه و معلوم هم نیست نتیجه اش چی باشه ؟ می دونی اگه کسی با خودت این جور رفتار کنه چه واکنشی نشون می دی ….

همه اینها رو داشتم توی دلم از اون مامور ها می پرسیدم …

( سفرنامه تهران ادامه دارد … )

داره ساعت 3 می شه دیگه ، فردا باز هم از تهران گردی می نویسم

پی نوشت: برخی از دوستان گفتند نوشته ات اگر سفرنامه تهران است چرا این قدر پرش داره به خوزستان ؛ عرض شود که من در خوزستان به دنیا آمدم، همان جا هم بزرگ شدم، همان جا درس خواندم ، کار کردم ، و فقط 1 هفته تهران بودم ، در ضمن من دارم زاویه دیدم را می نویسم ، یعنی همان چیزی که چشمم به مغزم نشان داد و مغزم هم اندیشید ، هیچگونه قیچی و اینها هم ندارم ، هرچی دیدم و به ذهنم آمد در مدت زمانی که تهران بودم را می نویسم ، و این میشه سفرنامه … به همین سادگی به همین خوشمزگی